برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
این رنج، شده بود آتش و درونم رو می سوزوند. برگشتم، به زندگی نگاه کردم. انگار هیچ چیز نبود. رنج جان کاه جان دادن به زندگی بود. نمیدونم چه جوری باید توصیفش کنم. مثل اینکه مرگ، رخ نمایانده باشه. نفسم بند اومده بود. داشتم میسوختم. میسوختم.
فقط عشق میتونه در برابر عظمتش بایسته.
.
هرچند جانم رو میگیره اما این شعله کشیدن و به آغوش میکشم تا بیهوده زندگی نکنم.
.
حالا که از این کوره بیرون آمدم انگار درونم زلال شده. چیزهایی که باقی ماندن خیلی ارزشمندن.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
نمیدونم اسمش و چی باید بذارم. برگشت حمله ها. برگشت افسردگی یا چی. فقط میدونم لحظه هایی هست که دارم می سوزم. از دلهره دارم خفه میشم. از تنهاییش می لرزم. سینه م توی فشاره.
لحظه هایی که رفیق شفیقی همراهی میکنه آبی رو آتشم می ریزه. وقتی کمی آروم میشم، دنبال عافیت نیستم. توی عافیت سوختن قبل لذت بخشه. نمیتونم توش بمونم. اما چیزهایی توی خودش داره که بیزارم نمیکنه. شاید حتی قوی ترم میکنه.
اما سخته. خیلی سخته. باد منو با خودش می بره.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
در تاریکی خود به تو لبخند می زنم
به شکرانه روزهایی که
کنار تو راه رفته ام.
پ.ن: حتی اگر جمعا سه بار دیده باشمت.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
بدم میاد تاریکی و ناامیدی بپاشم به اطرافم. خدایا لطفا خودت کمک کن. عادت که نه اما سخت شدم. ولی لطفا نذار این دشواری ادامه پیدا کنه. جان جنگیدن ندارم.
ببین جانان، بهاره و تو میخواهی نباشی؟
ممنونم که اونقدر دوستم داشتی، که قانع نباشم.
ممنونم که اینقدر بی اندازه خوب بودی و هستی.
خواستنت الان توی بیست و یک سالگی زمین تا آسمون با سه سال پیش فرق داره. کاش بیایی و بمونی.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
ز. میگه فلانی کینه ایه.
میگم چرا یه برچسب میزنی که باعث بشه مساله قفل بشه؟
میگم حرفای نگفته مونده گوشه دلش. به تمام رفتارش سرایت پیدا کرده.
کافیه بگه. دلش بازم روشن میشه.
+ بیخود به آدم ها برچسب نمی زنیم و فاصله میگیریم؟
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
بارون شدیدی میاد. با رعد و برقی همراهه که پنجره ها میلرزن.
به تو فکر می کردم که نمی ترسیدی. خودمم دیگه نمیترسم!
وقتی مینویسم مایوس میشم از اینکه تمام حسی که تجربه کردم و نمیتونم با کلمات بیان کنم.
این خاطره های کوچکت حتی مهمن.
به خواهرم گفتم شبیه یک آشنای همیشه ای. انگار همیشه هستی. هروقت صدات کنم هستی. هیچ مقدمه ای هم نیاز نیست.
بخاطر همینه که میگم تکی.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
یاهو
دیشب که قرار بود برگردم انگار منتظر یه اشاره بودم تا بغضم بترکه. یک mashup شنیدم که تلفیقی از صدای شاملو و لینا شمامیان بود. تا نیمه شب، نمیتونستم جلوی هق هق ام بگیرم. تک تک لحظه های سخت انگار این بغض و ساخته بود.
میترسیدم از بی تعلقی.
حالا انگار دلم میخواد فقط سکوت کنم. سخته که ماسکی خلاف درونت باید بزنی که آداب و به جا آورده باشی.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی