خرید بک لینک

درباره سایت

06

امکانات وب

یاهو مواجهه های نزدیک و دل گزای از دست رفتن های همیشگی، "مرگ" رو برای من به یک مساله تبدیل کرد. حالا، اینجا که ایستادم، بعد از مدتها درگیری، بی خوابی، اضطراب، وحشت، بی معنایی فهمیدم که از یک جایی به

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو

هم به غایت دلم میخواد بنویسم از احوال این روزهای خودم هم دلم میخواد خاموش باشم. اما میل به ثبت پاره ای احوال غلبه داره!
نه اینکه به نسبیت قائل باشم اما تشخیص خوب یا بد این دوره رو ندارم. فقط به شدت خرسندم. از محکم تر شدنم، نیرویی که از درونم بدون نیاز به اراده چندانی جاری شده برای پیگیری درسها و بحثها. وقتی کتابها،فیلم ها و موسیقی هایی که این مدت که گسست اتفاق افتاده رو با قبل مقایسه میکنم می شکفم :)
امید دارم که مبارک باشه این احوال بر من...

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو چند روز پیش عقد دو تا از هم کلاسی هام بود. عکسها و فیلمهاشون و که دیدم غمگین نشدم اما حال مبهم عجیبی داشتم. قطعه "اسرار نهان" توی ذهنم تکرار میشد: " این چه دردی ست که افتاده به جان من و تو/ می

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو این روزها که میگذرن، احساس میکنم بهترین روزهای عمرمه. مشغول تحصیل رشته ایم که مطلوبم بود، خانوادم در سلامتن و کنارمن. مصیبتی فرود نیامده. وضعیت خودم از جهات گوناگون خوبه و در حال بهبود. همه چیز

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو من مدتهاست که از مساله مرگ رنج می برم. هربار به لحظه پایان یافتن زندگی فکر میکنم، نفسم بند میاد. تمام سلولهای من میل به زیستن دارن. گاهی فکر میکنم مثل میوه ای هستم که هنوز وقت رسیدنش نشده. شاید

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو


این رنج، شده بود آتش و درونم رو می سوزوند. برگشتم، به زندگی نگاه کردم. انگار هیچ چیز نبود. رنج جان کاه جان دادن به زندگی بود. نمیدونم چه جوری باید توصیفش کنم. مثل اینکه مرگ، رخ نمایانده باشه. نفسم بند اومده بود. داشتم میسوختم. میسوختم.

فقط عشق میتونه در برابر عظمتش بایسته.

.

هرچند جانم رو میگیره اما این شعله کشیدن و به آغوش میکشم تا بیهوده زندگی نکنم.

.

حالا که از این کوره بیرون آمدم انگار درونم زلال شده. چیزهایی که باقی ماندن خیلی ارزشمندن.

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو


نمیدونم اسمش و چی باید بذارم. برگشت حمله ها. برگشت افسردگی یا چی. فقط میدونم لحظه هایی هست که دارم می سوزم. از دلهره دارم خفه میشم. از تنهاییش می لرزم. سینه م توی فشاره.

لحظه هایی که رفیق شفیقی همراهی میکنه آبی رو آتشم می ریزه. وقتی کمی آروم میشم، دنبال عافیت نیستم. توی عافیت سوختن قبل لذت بخشه. نمیتونم توش بمونم. اما چیزهایی توی خودش داره که بیزارم نمیکنه. شاید حتی قوی ترم میکنه.

اما سخته. خیلی سخته. باد منو با خودش می بره.

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو دیروز با حال آشفته از کلاس اومدم بیرون. نازنینی دنبالم اومد، صدا زد جواب ندادم. توی خیابون مجبور شدم بخاطر بایستم. مشتم و باز کرد. گریه کردم. براش از حال خودم گفتم. قوت قلب گرفتم. شبش فقط نیاز د

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو

بعد از چیزی شبیه طوفان آدم دیگه شبیه قبل نمیشه.


برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

در حال اقامت گزیدن در خانه جدید:

mashghemarg.blog.ir

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

یاهو


در تاریکی خود به تو لبخند می زنم

به شکرانه روزهایی که

کنار تو راه رفته ام.


پ.ن: حتی اگر جمعا سه بار دیده باشمت.

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو


بدم میاد تاریکی و ناامیدی بپاشم به اطرافم. خدایا لطفا خودت کمک کن. عادت که نه اما سخت شدم. ولی لطفا نذار این دشواری ادامه پیدا کنه. جان جنگیدن ندارم.


ببین جانان، بهاره و تو میخواهی نباشی؟


ممنونم که اونقدر دوستم داشتی، که قانع نباشم.

ممنونم که اینقدر بی اندازه خوب بودی و هستی.


خواستنت الان توی بیست و یک سالگی زمین تا آسمون با سه سال پیش فرق داره. کاش بیایی و بمونی.

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو میدونی جانان، تو وقتی نیستی هم پناه منی. کافیه توی خیالم تصور کنم که اگر بودی... . ممنونم که همیشه یه حامی قوی برام بودی. کاش میتونستم این حرفا رو به خودت بزنم. هنوزم امید دارم اما در واقع حالا که میدونم فکر میکنی با من خوشبخت نمیشی، واقعا دلم میخواد خوشبخت باشی فقط. زندگی من بدون تو همیشه یه جای خالی بزرگ داره. بگو کی میتونه اندازه تو دوستم داشته

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو


ز. میگه فلانی کینه ایه.

میگم چرا یه برچسب میزنی که باعث بشه مساله قفل بشه؟

میگم حرفای نگفته مونده گوشه دلش. به تمام رفتارش سرایت پیدا کرده.

کافیه بگه. دلش بازم روشن میشه.


+ بیخود به آدم ها برچسب نمی زنیم و فاصله میگیریم؟

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو یه شب زینب بی قرار و پریشان و مستاصل اومد دم اتاقمون. با خنده گفت باورت میشه؟ازدواج کرد. قبل از اون نمیدونستم واقعا دوستش داشته. چهره لطیف ش و اون شب دیدم. اشتباهاتی که عمده ش شاید از جانب زینب بود باعث بهم خوردن وصلتشون شده. سعی کردم بهش کمک کنم اولا بپذیره که دیگه تموم شده. ثانیا اشتباهاتش و بفهمه و حلش کنه و تکرار کنه. ثالثا نذاره غرق بشه توی گذشته

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو


بارون شدیدی میاد. با رعد و برقی همراهه که پنجره ها میلرزن.

به تو فکر می کردم که نمی ترسیدی. خودمم دیگه نمیترسم!


وقتی مینویسم مایوس میشم از اینکه تمام حسی که تجربه کردم و نمیتونم با کلمات بیان کنم.

این خاطره های کوچکت حتی مهمن.


به خواهرم گفتم شبیه یک آشنای همیشه ای. انگار همیشه هستی. هروقت صدات کنم هستی. هیچ مقدمه ای هم نیاز نیست.

بخاطر همینه که میگم تکی.



برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو توی مهمونی ها، دیدن آدمهایی که مدت هاست ندیدمشون باعث میشه بیشتر به این فکر کنم که آیندم چظور خواهد بود. خصوصا تازه ازدواج کرده ها. از یک جهاتی همشون شبیه همن. سعی میکنن لباسهاشون و با هم ست کنن. هردو سعی میکنن آراسته تر و خوش پوش تر از قبل از ازدواج باشن. نشاط دارن. اما یه چیزی هست که اگر داشته باشن، از اول هست و تا آخر هم تغییر نمیکنه؛ حال خوب شون کن

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو این روزا به این فکر میکنم که بعضی تصمیم ها واقعا ساده نیستند اما مجبوری توی یه لحظاتی انتخاب کنی. فارغ از اینکه بدون جانان بودن تصمیم درستیه یا نه، دارم یاد میگیرم مرزها رو درک کنم. دارم یاد میگیرم احترام بذارم به تصمیمش و با پافشاری روی خواستم اذیتش نکنم. دارم یاد میگیرم فضایی رو ایجاد کنم که اگر مایل بود گاهی در هم صحبت باشیم. قبلا نمی تونستم. شاید

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو از وقتی عمو از جزئیات کارهام و برنامه م برای ادامه تحصیل پرسیده، اضطراب شدیدی به جانم افتاده. از دست دادن تعلقاتم، دل کندن و بریدن به قدری سخته که انگار میل دارم که خودم و راضی کنم که اصلا چرا باید رفت؟ البته که باید پرسید و جواب خوبی براش یافت. اما پیش از پیدا کردن جواب، دارم شدیدا بهش واکنش نشون میدم.طبیعی هم هست لابد. اگر بگم نگران خانواده و ... هس

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

یاهو


دیشب که قرار بود برگردم انگار منتظر یه اشاره بودم تا بغضم بترکه. یک mashup شنیدم که تلفیقی از صدای شاملو و لینا شمامیان بود. تا نیمه شب، نمیتونستم جلوی هق هق ام بگیرم. تک تک لحظه های سخت انگار این بغض و ساخته بود.

میترسیدم از بی تعلقی.

حالا انگار دلم میخواد فقط سکوت کنم. سخته که ماسکی خلاف درونت باید بزنی که آداب و به جا آورده باشی.

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:35

صفحه بندی